تبليغاتX
فرشته من

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ...

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

 

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ...

تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

 

گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ...

عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد

 

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...

راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد

 

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش ...

عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد

 

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ...

در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

 

گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش ...

فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

 

گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم ...

گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

 

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...

عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

 

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين..

گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

 



پنجشنبه سوم دی 1388 |

این شعریه که خودم گفتم و از زبان همه دخترهایی است که با گوشی خاموش و یا در دسترس نبودن طرف مقابلشون رو به رو می شوند 

 

          ای که در دسترس نباشی هیچگاه        

یا پی کسبی و یا در حال کار

 

            نه، به فکر من، باشیو نه فکر خویشتن           

نه به فکر خوردن و نه فکر خواب

     

 تو که داری گوشی همراه، دانی آنکه چیست؟  

پشت آن گوشی همراهت می دانی که کیست؟

 

           آنکه زنگت می زند دلبند توست           

با همه بدبختیا دلتنگ توست

 

       زود بگو او کیست در گوشی تو        

او که پاسخ می دهد در جای تو

 

         او هوویم است یا دوست دخترت         

او که گوید نیستی در دسترس

 

        آن صدای کیست هی زر می زند         

آنکه در گوشم همه اش ور می زند

 

 پیشنهادی می دهم من خدمتتم ای مهربان

گوشی خود را فروشو ملتی را کن رها

 

امیدوارم که خوشتان بیاید، من که خودم شعرمو دوست دارم



پنجشنبه سوم دی 1388 |

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

 

 

 




ادامه مطلب
چهارشنبه دوم دی 1388 |

خاطره

 
 

شهادت سالار شهیدان اباعبدالله الحسین و یارانش را به شما شیعیان و دوستداران آن حضرت تسلیت می گویم

 

با توجه به حال و هوای این روزها که ایام محرمه می خواستم راجع به سوالی که برای من پیش اومده بود و شاید خیلی ها بدونند و خیلی ها هم اطلاعی از اون نداشته باشند بگم.

 

طی سفری که به سوریه داشتم در یکی از گردش های دوره ای این سوال برای من مطرح شد که یزید لعنت الله علیه با اون همه کبکبه و دبدبه و خدم و حشمی که داشت، چرا یه بارگاه یا یه قبری نداره.

 

این سوال رو از راهنمای کاروان پرسیدم و در جواب گفت: وقتی یزید لعنت الله علیه مرد، زمان قیام مختار که به خونخواهی از امام حسین(ع) به پا خواسته بودند اون ملعون رو از قبر بیرون آوردن با طناب از پا آویزان به اسب بستند و با تاخت  رو به روی زمین کشیدند تا اینکه چیزی از جسدش غیر از لنگه پاش باقی نموند و لنگه پای دیگرش رو نیز در میدان شهر به آتیش کشیدند و خاکستر شد و به این ترتیب با اونهمه ادعایی که داشت نه بارگاهی ازش باقی مونده و نه اثری جز لعنت.

 

ولی می بینیم که حضرت رقیه(س) با اون کوچکی چه بارگاه باشکوهی داره.

 

 



سه شنبه یکم دی 1388 |

 
 

السلام علیک یا اباعبدالله

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

امسال هم ماه محرم از راه رسید، ماه عزای اهل بیت رسول الله، فرزند زهرا و علی. ماه سوگ و اندوه و ماتم از راه رسید. کاش می تونستیم این ماه خدا رو درک کنیم.

 

هیچ وقت فکر نمی کردم که این سعادت رو پیدا کنم و بتونم تا آخر عمرم کربلا برم و از نزدیک حرم آقا اباعبدالله الحسین(ع) رو زیارت کنم چون سال ها بود که حرم مطهر بسته بود و کسی حق زیارت نداشت.

 

حرمی که زائر نداشت و از ترس صدام حتی خود عرب ها هم حق زیارت آقارو نداشتند. حرمی که وقتی تلویزیون نشون می داد چقدر گرد و غبار روی اون نشسته بود و واقعا دل آدم برای غربت پسر فاطمه به تنگ می اومد.

 

می گن هر وقت شب از خواب بیدار بشی و به آقا سلام کنی حتما جواب سلامت رو می ده، برای همین هر وقت نیمه شب بیدار می شدم به آقا سلام می گفتم و ازش می خواستم سلامم رو بی جواب نگذاره.

 

بعد از اینکه راه کربلا باز شد اولین کاری که کردم اسم خودم و پدر و مادرم رو نوشتم و چندنفری به زیارت آقامون رفتیم. گرچه خیلی تو راه اذیت شدیم، حرم و خیابونا خیلی شلوغ بود، کشور جنگ زده و کثیفی بود ولی همینکه طلبیده بود خدا رو شکر می کردیم که قسمت شد رفتیم.

 

انشاء الله قسمت همه عاشقا بشه. التماس دعا

 

 



شنبه بیست و هشتم آذر 1388 |

 اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود ... صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند: «ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند:« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است. اكنون تو يك راهب هستي. ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز، نقره، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت: «اين كليد آخرين در است». مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد. وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد، چون شما راهب نيستيد.


منبع: مارشال



پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 |

 كامپیوترها زن هستند به 5 دلیل

1. هیچكس جز خالقشان از منطق درونشان سر در نمی آورد.

2. حتی كوچكترین اشتباه شما را هم در حافظه ی خود ذخیره می كند تا در آینده از آن استفاده كند.

3. فقط خودشان زبان خودشان را می فهمند.

4. پیغام "دستور یا كد فایل اشتباه است" به همان اندازه "اگر نمی دونی چرا از دستت عصبانیم، پس بهت نمی گم!" اطلاعات به ما می دهد.

5. اگر پایبند یكی از آنها شوی باید هرچه پول دارید برای آنها لوازم جانبی بخرید.

 

 كامپیوترها مرد هستند به 3 دلیل

1. برای جلب توجهشان، باید كلید روشنشان را بزنید.

2. بااینكه كارشان حل كردن مشكلات است، بیشتر وقتها خودشان مشكل اصلی می شوند.

3. به محض پایبند شدن به یكی از آنها ، متوجه می شوی كه اگر كمی صبر می كردی یكی بهترش گیرتان می آمد.

  

 

 



یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود


نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!!!!
نظر شما چیه؟
 
 
 
 


یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |
  • عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
  • عروس لوس: بع..........له...
  •  
  • عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ...، مرحوم زن آقاجان بزرگه، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
  •  
  • عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
  •  
  • عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)
  •  
  • عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادرشوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... (وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
  •  
  • عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم
  •  
  • عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ...، مرحوم نعمت ا.. گرجي، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که مادر منو **** اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم:
  •  
  • عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
  •  
  • عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر ميسوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميکنه تا بعد ... استغفر ا...)
  •  
  • عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشونب هشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه و نميخواي نخواه...

     



  • یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |
    نشسته بودم روی صندلی های مترو، منتظر بودم که قطار بیاد سوار شم برم خونه.

     

    هر قطاری که می اومد شلوغ بود. مثل دوربین مخفی رفته بودم تو بهر مردم ببینم که چه عکس العمل هایی دارند. یکی می خواست پیاده شه نمی تونست، یکی می خواست سوار شه نمی تونست. یه خانمی با تقلای زیاد هول داد خودشو به در رسوند که پیاده شه با کیفش زد تو سر خانما که چرا راه نمی دید پیاده شم.

     

    سمت آقایون همه به هم کمک می کردند همدیگرو هول می دادند تا دیگری جا بشه تو قطار. خلاصه شلم شوربایی بود که نگو و نپرس. 

     

    در همین هنگام بود که یه قطار وارد ایستگاه شد در حالی که دو تا واگنش آتیش گرفته بود. بیرون قطار همهمه ای شده بود. همه داد می زدند آتیش.  وقتی قطار نگه داشت راننده در رو زد ولی در قفل شده بود و باز نمی شد. سریع گوشیمو برداشتم و شروع کردم به فیلمبرداری.

     

    در باز نمی شد و جمعیتی که داخل بودند به شیشه می کوبیدند و کمک می خواستند ولی کاری از دستمون بر نمی آمد. تا اینکه در باز شد و همه به بیرون پرتاب شدند. نیروهای آتش نشانی و اورژانس اومدند و کسانی که دچار تنگی نفس بودند رو سریعا به بالا انتقال دادند.

     

    خلاصه که با دعواهاشون جون مردم رو بازی می دن. خدا عاقبتمون رو بخیر بگذرونه. 

     

     



    چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 |
     
    وقتی مردها قهر را شروع می‌کنند تعداد ضربان قلبشان حدود 10 ضربه در دقیقه آرام تر می‌شود و نوعی احساس انفعالی رهایی به وجود می‌آورد.

      

     

     




    ادامه مطلب
    پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |

    اشک

     
     
    با اینکه پاییز به دنیا اومدم ولی هیچ از پاییز خوشم نمیاد.

     

    آخه یه حس بدی بهم دست می ده، شاید برای شما هم همینطور باشه، انگار غم های عالم روی سرم خراب شدند.

     

    مخصوصا که هوا بارونی هم باشه دیگه بدتر و خصوصا اینکه یه مشکلی هم برات پیش بیاد.

     

    این روزها دل آسمون هم مثل من گرفته و همش داره اشک می ریزه. کاش می شد تولد امسال آخرین تولدم باشه.

     

    خیلی دلم گرفته، خیلی خیلی خیلی. اینقدر اشک می ریزم که دیگه بچه ها هم نگرانم هستم ولی مثل پروانه دورم می چرخند، خیلی مهربونن.

     

    یه شعر گفتم که ممکنه بهم بخندید چون نه ردیف داره نه قافیه، به بزرگواری خودتون ببخشید چون همینطور که دلم گرفته بود گفتم: 

     

    آسمان می گرید، به هوای دل من

                                    دل او هم گویی، غم دارد چون من

     

    آسمان دل من پاییزیست

                                        ابرهایش پر از باران است

     

    اشک می ریزد از این چشمانم 

                                        ابرهای تیره از آسمان رفت کنار

     

    آسمان می خندد، اما.....

                                      آسمان دل من همچنان بارانیست

     

     

     



    یکشنبه دهم آبان 1388 |

     
     

    ای پسر فاطمه، نور هدی
    سبزترین باغ بهار خدا


    با تو دل از غصه رها می شود
    پاکتر از آینه ها می شود


    ای گل گلزار خدا، یا رضا
    آینه ی قبله نما یا رضا
     

     

    میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و

    دهمین کشتی نجات آقا امام رضا(ع)

    بر شما مبارکباد
     

     

     

     



    چهارشنبه ششم آبان 1388 |
    چقدر خوبه آدم خانواده و دوستای خوبی داشته باشه. امسال سه بار تولد گرفتم و سه بار کیک خریدم.

     

    همگی خیلی زحمت کشیده بودند و اومدند تولدم آخه همونطور که گفته بودم قرار بود بریم برای تولدم پارک. با بچه ها رفتیم پارک لاله و کیکی که خریده بودم و چیزای دیگه که تهیه کرده بودم توی پارک خوردیم و خیلی شلوغ کردیم. مریم حسینی آتیش بود که سوزوند.

     

    خلاصه زورکی برای خودم تولد گرفتم دیگه. دست بر و بچ درد نکنه کادوهای قشنگی آورده بودند و حسابی به زحمت افتادند. جای بعضی دیگه از بچه ها کهدوست داشتم باهامون بیان خیلی خالی بود.

     

    پریسا جونم، فاطمه، شیما و سمانه و .... جوووووونم خیلی خالی بود. خوب حالشون رو می گیرم برای کلاس می ذارن. البته کار داشتند و معذرت خواهی کردند باشه قبول می کنم.

     

    از پیام های تبریک که بهم اس ام اس کردند هم تشکر می کنم خوشحالم کردند.

     

    تا تولدی دیگر خداحافظ

     

    قربون همتون برم اینم اشک شوق

     



    دوشنبه چهارم آبان 1388 |

    امروز تقریبا روز پرکاری بود

     

    در کنار کار خیلی هم خوش گذشت

     

    آخه تولد یکی از بچه های خبرگزاری بود، دو تا کیک خریدیم مثل هم، البته آقای زمانی زحمت کشید خرید برای اینکه دعوامون نشه شکل هم خرید، کیک همکارم برای امروز بود و کیک من برای فرداست.

     

    نمی دونید با چه وضعی کیک خوردیم چون بچه های خبرنگار همگی می خواستند برن برنامه و من هم مشغول زدن خبر تلفنی بودم و همه در حال دویدن به این طرف و آن طرف، جای شما خالی.

     

    شنبه هم تولد خودمه ولی چون فردا وقتمون آزاده قراره فردا برای خودم تولد بگیرم ولی نه تو خبرگزاری می خواهیم بریم پارک لاله ساعت ۲. تقریبا ۳۰ نفر می شیم اگه بدقولی نکنند و سرقرار حاضر بشن،

     

    عکسای دسته جمعی مون اگه حاضر شد حتما براتون می گذارم تا ببینید.

    ماجرای پارک رو هم براتون می نویسم.

     

    شما هم فردا تشریف بیارید پارک خودتونه، خواهش می کنم زحمت نکشید کادو نمی خواد بیارید دست خالی هم قبولتون داریم.

     

     



    چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

    دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

    به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

     

    اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

    بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

     

    بیفشان قطره اشکی که، من هستم خریدارش

    بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من

     

    به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

    طلب کن آنچه می شخواهی مهیا کردنش با من

     

     

    بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

    بیاور نیک و بد را جمع، منها کردنش با من

     

    چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

    غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

     

    به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

    بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

     

    اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

    تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من

     

    یا حق



    پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

     
     
    امروز توی سایت های مختلف یه خبری توجهم رو به خودش جلب کرد که خیلی جالب بود.

    مطمئنم که دروغ نیست و به اعتقاد من چنین معجزاتی از سوی خدا امکان داره.

    توجه شما رو هم به این خبر جلب می کنم، امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد.

     

    پدیدار شدن آیات قرآن بر بدن نوزاد داغستانی
     
    "مدینه یعقوبووا" مادراین کودک توضیح داد زیر چانه فرزندش بعد از تولد سیاهی هایی بوجود آمده بود که رفته رفته بعد از بهبود کلمه "الله" جای آن نقش بسته است.
    نماینده مسجد روستای "کراسنو-اکتیابرسکایا" منطقه "کیزلیار" داغستان روز چهارشنبه اعلام کردکه آیاتی از قرآن مجید بر روی بدن کودک نه ماهه ای که در این روستا بدنیا آمده پدیدار و خود به خود ناپدید می شوند.

    به گزارش ریا نووستی نماینده این مسجدگفته است: در خانواده یعقوبوف ها 9 ماه پیش پسری بدنیا آمد که نام علی بر وی نهادند. اما چند روز بعد از تولد بر بدن این نوزاد کلماتی به زبان عربی نقش بست.

    "مدینه یعقوبووا" مادراین کودک توضیح داد زیر چانه فرزندش بعد از تولد سیاهی هایی بوجود آمده بود که رفته رفته بعد از بهبود کلمه "الله" جای آن نقش بسته است.

    وی گفت: این نوشته ها روزهای دوشنبه و جمعه پدیدار می شوند و در همین زمان دمای بدن نوزاد تا 40 درجه بالا می رود. این نوشته ها سه روز باقی مانده و سپس به تدریج از بین می روند و سپس نوشته های جدیدی بوجود می آیند.

    والدین این خبر را تا زمانی که بر روی بدن کودک جمله "حدیث مرا به مردم نشان دهید" بوجود نیامد،با دیگران درمیان نگذاشته بودند.

    خانم یعقوبووا گفت: علی فرزند دوم ماست. برای دخترم این مسئله پیش نیامده بود.

    رییس اداره دینی مسلمانان داغستان از ارائه توضیحاتی در این باره خودداری نمود و اطلاع داد که او هم مانند بقیه از این اتفاق در عجب است.
     
    تبارک الله احسن الخالقین
     


    پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

     
     

    بار ديگر ظالمانه، خيل جلادان شبانه


    با دو دست بسته بردند يک غريبي را ز خانه


    بار ديگر دست گلچين در مدينه آتش افروخت


    بار ديگر آشياني در ميان شعله ها سوخت


    داغ يک دسته شقايق، بر دل خونين صادق


    بار ديگر شد شکسته حرمت قرآن ناطق

     

     

    شهادت ششمين شمع روشنگر و وصي پيغمبر، بر تمامی شیعیان جهان تسليت و تعزيت.

     

     

     

     



    سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

    یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

     

    دست همه حاضرین بالا رفت!

     

    سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

     

    و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

     

    و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

     

    این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

     

    بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

     

    و باز دست همه بالا رفت!!!

     

    سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

     

    وی ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

     
     منبع: مارشال
     
     
     



    سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

    انتظار

     
     
    اولین باری که منو با تو آشنا کردند خیلی ازت می ترسیدم ولی بعد از چند بار که مجددا باهات رو به رو شدم متوجه شدم زیادم بدنیستی تا اینکه کم کم بهت عادت کردم و دل بستم.

     

    صبح که از در میام بیرون اگر تو رو نبینم روزم شب نمی شه درسته بعضی وقتها ناراحتی ها و مشکلاتی هم برام ایجاد می کنی ولی خب چکار کنم از بین کیس های دیگه تو برام بهترینی و تو رو انتخاب کردم و نمی تونم به راحتی ترکت کنم.

     

    تو باعث شدی صبح ها ورزش کنم به خاطرت بدوم شلوغی رو تحمل کنم، دوستای زیادی پیدا کنم، خرید کنم و ...

     

    خب فهمیدید که منظورم چیه یا کیه؟

    اشتباه نکنید بچه های منحرف...

     

    منظورم قطار متروست دیگه- مترویی که تازه افتتاح شده بود و هیچ کس محلش نمی ذاشت الان بهترین وسیله برای رفت و آمد شده چون زود می رسی، سختی اش رو تحمل می کنی و به جون می خری.

    مایحتاجمون رو تا جایی که امکان داشته باشد از اونجا تهیه می کنیم. صبحها تا قطار کرج رو می بینیم مجبوری بدویم و ورزش هم هست.

     

    خلاصه مزایای زیادی داره در عین اینکه معایبی هم داره، تازه من خیلی از شعرها و مطالبم رو توی مترو می نویسم و خلی چیزای دیگه.

     

    امیدوارم مسوولین مترو در پیشرفت این وسیله موفق باشند و از نظر کیفی و ازدحام نیز کاری انجام بدهند.

     

    الان هم که این مطالب رو نوشتم چون اینقدر شلوغه که مجبور شدم بشینم و از وقتم استفاده کنم و این شاید دهمین قطار باشه که داره می ره و دیگه باید برم لا به لای جمعیت خودم رو یه جوری جا بدم چون دیگه دیر شده.

     

     



    دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |